مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

343

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نمىگذاشت و با خود مىگفت : روزى فردا ، فردا خواهد رسيد . و پيوسته او را كار همين بود . و زن او هرسال فرزندى مىزائيد تا فرزندان او ده تن شدند . زن به او گفت : اى خواجه ، چيزى از بهر خوردن پديد آور . صياد گفت : اينك من امروز باقبال اين مولود جديد بسوى دريا مىروم تا بخت او را امتحان كنم . زن گفت : توكل به خدا كن . پس آن مرد ، دام گرفته ، بسوى دريا شد و باقبال آن كودك ، دام در دريا انداخته ، پس از زمانى بيرون كشيد . ماهى درو نيافت . دفعه دومين و سيمين و چهارمين و پنجمين دام انداخته ، ماهى بيرون نيامد . بمكانى ديگر رفت و از خداى تعالى طلب روزى كرد و تا هنگام شام بدين حالت بود . هيچ‌چيز ، او را در دام نيفتاد . او در عجب شد و گفت : مگر خداى تعالى اين مولود را بىروزى آفريده ؟ چنين كار نخواهد شد . زيرا كه هرآن‌كس كه دندان دهد ، نان دهد . پس از آن دام برداشته ، شكسته‌خاطر بازگشت و با خود مىگفت : مرا چه بايد كرد و امشب بفرزندان خود چه خواهم گفت ؟ سر در گريبان فكرت ، حيران همىرفت تا بدكهء خباز رسيد . مردم را ديد كه ازدحام كرده‌اند و در آن وقت ، گرانى سخت بود و در نزد مردم ، آذوقه بهم نمىرسيد . مردمان ، زر و سيم بخباز مينمودند . خباز از بسيارى مشتريان به كسى ملتفت نمىشد . آنگاه عبد اللّه ايستاده ، نظاره ميكرد و رايحهء نان گرم بمشامش مىرسيد و نفسش اشتهاى نان همىكرد . پس خباز را بر وى نظر افتاد و به او گفت : اى صياد ، بيا . عبد اللّه پيش رفت . خباز به او گفت : مگر نان مىخواهى ؟ صياد خاموش شد . خباز گفت : شرم مكن و سخن بگو . اگر با تو درمى نباشد ، من نان بدهم و صبر كنم تا خداى تعالى ترا گشايش دهد . صياد گفت : اى استاد ، درمى ندارم . و لكن مرا به قدر كفايت نان بده . من اين دام نزد تو بگروگان بگذارم . خباز گفت : اى مسكين ، اين دكان تست و در روزى تو مىباشد . اگر تو او را گرو نهى ، با چه چيز صيد خواهى كرد ؟ بگو كه چه مقدار نان ، ترا كافى است ؟ عبد اللّه گفت : پنج درم نان ، مرا بس است . خباز پنج درم نان داده ، پنج درم نقره نيز بوى